|
|
|
|||
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 16:16 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||||
|
|
|
|||
|
سلام دوستان
امروز متن روسی داستان <<زندگی من>> اثر چخوف را برای شما انتخاب کردیم.این کتاب در دفتر انجمن علمی گروه زبان روسی موجود می باشد و علاقه مندان می توانند.با مراجعه به به دفتر این کتاب را تهیه کنند.بخش اول را همین جا می خوانیم.
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 14:33 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||||
|
|
|
|||||
|
در پستخانه
|
||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 11:7 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||||||
|
|
|
|
|
بوقلمون صفت اچوملف ، افسر كلانتري ، شنل نو بر تن و بقچه ي كوچكي در دست ، در حال عبور از ميدان بازار است و پاسباني موحنايي با غربالي پر از انگور فرنگي مصادره شده ، از پي او روان. سكوت بر همه جا و همه چيز حكمفرماست … ميدان ، كاملاً خلوت است ، كسي در آن ديده نميشود … درهاي باز دكانها و ميخانه ها ، مثل دهانهاي گرسنه ، با نگاهي آكنده از غم و ملال ، به روز خدا خيره شده اند ؛ كنار اين درها ، حتي يك گدا به چشم نميخورد. ناگهان صدايي به گوش ميرسد كه فرياد ميكشد: ــ لعنتي ، حالا ديگر گازم ميگيري؟! بچه ها ولش نكنيد! گذشت آن روزها ، حالا ديگر گاز گرفتن ممنوع است! بچه ها بگيريدش! آهاي … بگيريدش! و همان دم ، زوزه ي سگي هم به گوش ميرسد. اچوملف به آن سو مي نگرد و سگي را مي بيند كه سراسيمه و مضطرب ، روي سه پاي خود ورجه ورجه كنان از توي انبار هيزم پيچوگين تاجر بيرون مي جهد و پا به فرار ميگذارد. مردي هم با پيراهن چيت آهار خورده و جليتقه ي دگمه باز ، از پي سگ ميدود. مرد ، همچنانكه ميدود اندام خود را به طرف جلو خم ميكند ، خويشتن را بر زمين مي اندازد و به دو پاي سگ ، چنگ مي افكند. زوزه ي سگ و بانگ مرد ــ « ولش نكنيد! » ــ بار ديگر شنيده ميشود. از درون دكانها ، چهره هايي خواب آلود ، سرك ميكشند و لحظه اي بعد ، عده اي ــ انگار كه از دل زمين روييده باشند ــ كنار انبار هيزم ازدحام ميكنند. پاسبان ، رو ميكند به افسر و مي گويد: ــ قربان ، انگار اغتشاش و بي نظمي راه افتاده! … اچوملف نيم چرخي به سمت چپ مي زند و به طرف جمعيت مي رود. دم در انبار ، مردي كه وصفش رفت با جليتقه ي دگمه باز خود ديده ميشود ــ دست راستش را بلند كرده است و انگشت آغشته به خونش را به جمعيت ، نشان ميدهد. قيافه ي نيمه مستش انگار كه داد ميزند: « حقت را ميگذارم كف دستت لعنتي! » انگشت آغشته به خون او ، به درفش پيروزي ميماند. افسر كلانتري ، نگاهش ميكند و استاد خريوكين ــ زرگر معروف ــ را بجا مي آورد. باني جنجال نيز ــ يك توله ي تازي سفيد رنگ با پوزه ي باريك و لكه ي زردي بر پشت ــ با دستهاي از هم گشوده و اندام لرزان ، در حلقه ي محاصره ي جمعيت ، همانجا روي زمين نشسته است. چشمهاي نمورش ، از اندوه و از وحشت بيكرانش حكايت ميكند. اچوملف ، صف جمعيت را ميشكافد و مي پرسد: ــ چه خبر شده؟ به چه مناسبت؟ اينجا چرا؟ … تو ديگر انگشتت را چرا؟ … كي بود داد مي زد؟ خريوكين توي مشت خود سرفه اي ميكند و مي گويد: ــ قربان ، داشتم براي خودم مي رفتم ، كاري هم به كار كسي نداشتم … با ميتري ميتريچ درباره ي مظنه ي هيزم حرف مي زديم … يكهو اين حيوان لعنتي پريد و بيخود و بي جهت ، انگشتم را گاز گرفت … ببخشيد قربان ، من آدم زحمتكشي هستم … كارهاي ظريف ميكنم … من بايد خسارت بگيرم ، آخر ممكن است انگشتم را نتوانم يك هفته تكان بدهم … آخر كدام قانون به حيوان اجازه ميدهد؟ … اگر بنا باشد هر كسي آدم را گاز بگيرد ، بهتره سرمان را بگذاريم و بميريم … اچوملف سرفه اي ميكند ، ابروانش را بالا مي اندازد و با لحن جدي مي گويد: ــ هوم! … بسيار خوب … سگ مال كيست؟ من اجازه نميدهم! يعني چه؟ سگهايشان را توي كوچه و خيابان ، ول ميكنند به امان خدا! تا كي بايد به آقاياني كه خوش ندارند قوانين را مراعات كنند روي خوش نشان داد؟ صاحب سگ را ، هر پست فطرتي كه ميخواهد باشد ، چنان جريمه كنم كه ول دادن سگ و انواع چارپا ، يادش برود! مادرش را به عزايش مينشانم! … آنگاه رو ميكند به پاسبان و مي گويد: ــ يلديرين! ببين سگ مال كيست و موضوع را صورتمجلس كن! خود سگ را هم بايد نفله كرد. فوري! احتمال ميرود هار باشد … مي پرسم: اين سگ مال كيست؟ مردي از ميان جمعيت مي گويد: ــ غلط نكنم بايد مال ژنرال ژيگانف باشد. ــ ژنرال ژيگانف؟ هوم! … يلديرين بيا كمكم كن پالتويم را در آرم … چه گرمايي! انگار ميخواهد باران ببارد … بعد ، رو ميكند به خريوكين و ادامه ميدهد: ــ من فقط از يك چيز سر در نمي آورم: آخر چطور ممكن است سگ به اين كوچكي گازت گرفته باشد؟ او كه قدش به انگشت تو نميرسد! سگ به اين كوچكي … و تو ماشاالله با آن قد ديلاقت! … لابد انگشتت را با ميخي سيخي زخم كردي و حالا به كله ات زده كه دروغ سر هم كني و بهتان بزني. امثال تو ارقه ها را خوب ميشناسم! يك نفر از ميان جمعيت مي گويد: ــ قربان ، خريوكين محض خنده و تفريح مي خواست پوزه ي سگ را با آتش سيگار بسوزاند ، سگه هم ــ بالاخره خل كه نيست ــ پريد و انگشت او را گاز گرفت … خودتان كه ميشناسيد اين آدم چرند را! خريوكين داد مي زند: ــ آدم بي قواره ، چرا دروغ مي گويي؟ تو كه آنجا نبودي! چرا دروغ سر هم مي كني؟ جناب سروان ، خودشان آدم فهميده اي هستند ، حاليشان ميشود كي دروغ ميگويد و كي پيش خدا روسفيد است … اگر دروغ گفته باشم حاضرم محاكمه ام كنند … قاضي قانونها را خوب بلد است … گذشت آن زمان … حالا ديگر ، قانون همه را به يك چشم نگاه ميكند … تازه ، داداش خودم هم در اداره ي ژاندارمري خدمت ميكند … ــ جر و بحث موقوف! در اين لحظه پاسبان با لحني جدي و با حالتي آميخته به ژرف انديشي مي گويد: ــ نه ، نبايد مال ژنرال باشد … ژنرال و اين جور سگ؟ … سگ هاي ايشان از نژاد اصيل اند … ــ مطمئني ؟ ــ بله قربان ، مطمئنم … ــ خود من هم مي دانستم. سگهاي ژنرال ، گران قيمت و اصيل اند ، حال آنكه اين سگه به لعنت خدا نمي ارزد! نه پشم و پيله ي حسابي دارد ، نه ريخت و قيافه و هيكل حسابي … نژادش ، حتماً پست است … مگر ممكن است ژنرال ، اين جور سگها را در خانه اش نگه دارد؟! … عقل و شعورتان كجا رفته؟ اين سگ اگر گذرش به مسكو يا پتربورگ مي افتاد ميدانيد باهاش چكار ميكردند؟ قانون ، بي قانون فوري خفه اش ميكردند! گوش كن خريوكين ، حالا كه به تو خسارت وارد آمده نبايد از شكايتت بگذري … حق اين نوع آدمها را بايد كف دستشان گذاشت! وقت آن است كه … پاسبان ، زير لب مي گويد: ــ اما شايد هم مال ژنرال باشد … روي پوزه اش كه نوشته نشده … چند روز پيش ، حيواني شبيه اين را در خانه ي ژنرال ديده بودم. صدايي از ميان جمعيت مي گويد: ــ من مي شناسمش. مال ژنرال است! ــ هوم! … يلديرين ، برادر سردم شد ، پالتويم را بنداز روي شانه هام … چه سوزي! … لرزم گرفت … اصلاً سگ را ببر خدمت ژنرال و خودت از ايشان پرس و جو كن … به ايشان بگو كه سگ را من پيدا كردم و فرستادم خدمتشان … در ضمن به ايشان يادآوري كن كه سگ را در كوچه و خيابان ، رها نكنند … شايد اين حيوان ، سگ گران قيمتي باشد و اگر هر رهگذري بخواهد آتش سيگارش را به پوزه ي سگ بيچاره بچسباند ، چه بسا از اين زبان بسته چيزي باقي نماند. حيوانيست ظريف … و اما تو ، كله پوك بيشعور . دستت را بگير پايين! لازم نيست آن انگشت احمقانه ات را به معرض نمايش بگذاري! اصلاً همه اش تقصير خودت است! … ــ اونهاش ، آشپز ژنرال دارد مي آيد اين طرف ، خوب است ازش بپرسيد … هي ، پروخور! بيا اينجا جانم! نگاهي به اين سگ بنداز … مال شماست؟ ــ چه حرفها! ما هيچ وقت از اين سگها نداشتيم! اچوملف مي گويد: ــ اين كه پرسيدن نداشت! معلوم است كه ولگرده! احتياج به اين همه جر و بحث هم ندارد! … وقتي من مي گويم ولگرده ، حتماً ولگرده … بايد كارش را ساخت. پروخور همچنان ادامه ميدهد: ــ گفتم مال ما نيست ، مال اخوي ژنرال است ؛ هماني كه از چند روز به اين طرف مهمان ماست. ژنرال خودمان علاقه ي چنداني به سگ شكاري ندارد ، ولي اخوي شان طرفدار اين جور سگهاست … اچوملف با لحني آميخته به محبت مي پرسد: ــ مگر اخوي ايشان تشريف آورده اند اينجا؟ ولاديمير ايوانيچ را مي گويم ، خداي من! اصلاً خبر نداشتم! لابد مهمان برادرشان هستند … ــ بله مهمان هستند … ــ خداي من … لابد دلشان براي برادرشان تنگ شده بود … و مرا ببين كه اصلاً خبر نداشتم! پس سگ مال ايشان است؟ واقعاً خوشحالم … بيا با خودت ببرش خانه … سگ بدي نيست … حيوان زبر و زرنگي است … پريد و انگشت آن يارو را گاز گرفت! ها ــ ها ــ ها … حيوانكي دارد ميلرزد … ناكس كوچولو هنوز هم دارد مي غرد … چه با نمك! … پروخور توله را صدا مي زند و همراه سگ از در انبار دور ميشود … جمعيت به ريش خريوكين مي خندد. اچوملف با لحني آميخته به تهديد ، بانگ ميزند: ــ صبر كن ، به حسابت مي رسم! آنگاه شنل را به دور تن خود مي پيچد و ميدان بازار را ترك مي كند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 16:55 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي زيباست
زندگي ، چيزي ست تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري ست نه چندان دشوار. براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا به عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر شوي ــ نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل ميشوند. براي آنكه مدام ــ حتي به گاه ماتم و اندوه ــ احساس خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ، ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس خرسندي كني و اين كار دشواري نيست:
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 18:25 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||
|
|
|
|
|
شوخي كوچولو <<نيمروزي بود آفتابي ، در يك روز سرد زمستاني … يخبندان شديد و منجمد كننده ، بيداد ميكرد. جعدهاي فرو لغزيده بر پيشاني نادنكا كه بازو به بازوي من داده بود و كرك بالاي لبش از برف ريزه هاي سيمگون پوشيده شده بود. من و او بر تپه ي بلندي ايستاده بوديم. از زير پايمان تا پاي تپه ، تنده ي صاف و همواري گسترده شده بود كه بازتاب نور خورشيد بر سطح آن ، طوري ميدرخشيد كه بر سطح آيينه ، كنار پايمان سورتمه ي كوچكي ديده ميشد كه پوشش آن از ماهوت ارغواني رنگ بود. رو كردم به ناديا و التماس كنان گفتم: این هم از متن روسی داستان حتما بخوانید
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 15:41 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||
|
|
|
|
|
انتقام زن
<<زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالك آپارتماني كه محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روي كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود ميگفت: « لابد شوهرم است … » اما وقتي در را باز كرد ، با مردي ناآشنا روبرو شد. مردي بلند قامت و خوش قيافه ، با پالتو پوست نفيس و عينك دسته طلايي در برابرش ايستاده بود ؛ گره بر ابرو و چين بر پيشاني داشت ؛ چشمهاي خواب آلودش با نوعي بيحالي و بي اعتنايي ، به دنياي خاكي ما مينگريستند. نادژدا پرسيد: متن روسی داستان را مطالعه فرمائید. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 12:33 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||
|
|
|
|
|
ديوار ايوان ، پيشخدمت مخصوص آقاي بوكين ضمن آنكه ريش ارباب خود را مي تراشيد گفت: |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 15:8 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||
|
|
|
|
|
دومین داستان انتخاب شده از مجموعه آثار چخوف:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 14:28 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||
|
|
|
|
|
مرگ يك كارمند
![]() <<در شبي خوش ، كارمندي به اسم ايوان دميتريچ چروياكف كه خود نيز به اندازه ي همان شب ، خوش بود در رديف دوم تئاتر نشسته و دوربين به چشم سرگرم تماشاي اپرت « ناقوسهاي كورنيلف » بود. چشم به صحنه دوخته بود و عرش اعلي را سير ميكرد. اما ناگهان … راستي در داستانها غالباً به عبارت « اما ناگهان » بر ميخوريم. مؤلفان حق دارند اين جمله را به كار گيرند چرا كه زندگي پر است از رويدادهاي ناگهاني و غير منتظره! باري … اما ناگهان صورت او پر چين و چروك شد ، چشمهايش به پيشاني اش غلتيدند و نفسش بند آمد و … هاپچي!!! و همان طوري كه ملاحظه ميفرماييد ، ايشان عطسه كردند. هر كسي ــ حالا ميخواهد دهاتي باشد يا كلانتر يا حتي مدير كل ــ ممكن است عطسه كند. چروياكف از عطسه اي كه كرده بود به هيچ وجه احساس شرمندگي نكرد ؛ لب و لوچه را با دستمال پاك كرد و به عنوان مردي مؤدب و با نزاكت ، به پيرامون خود نگريست تا مطمئن شود كه اسباب زحمت كسي را فراهم نكرده باشد. اما درست در همان لحظه ، ناچار شد احساس شرمندگي كند زيرا مردي مسن را ديد كه در رديف اول ــ درست جلو خود او ــ نشسته بود و داشت كله ي طاس و پس گردن خود را با دستكش به دقت خشك ميكرد و زير لب ، غر ميزد. چروياكف در همان نگاه اول ، همرديف ژنرال بريزژالف مدير كل اداره ي راه را شناخت و با خود فكر كرد: « چه بد شد كه به سر و كله اش تف پاشيدم! گرچه رئيس مستقيم من نيست ، با اينهمه خيلي بد شد … بايد از حضورشان عذرخواهي كنم ». برای خواندن متن روسی همین داستان بر روی نام آن کلیک کنید:СМЕРТЬ ЧИНОВНИКА قابل توجه دانشجویان علاقه مند روسی:عزیزان میتوانند با مراجعه به قسمت پیوندهای روزانه وبلاگ آثار چخوف را به روسی نیز مطالعه فرمایند.همچنین بیشتر با این نویسنده بزرگ آشنا شوند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 13:43 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دوستداران داستانهای کوتاه چخوف میتوانند داستان<<شب وحشتناک>> این نویسنده توانا و نامی را در زیر مطالعه کنند. هنگامی که پتروویچ سپکتروف فتیله لامپا را پایین کشید و داستانش را آغاز کرد ، رنگ رخسارش به سپیدی گرائید و صدایش به لرزه افتاد: کریسمس سال 1883 بود. دنیا را تاریکی غلیظ و نفوذتاپذیری در برگفته بود. من از خانه یکی از دوستانم ( که بعد از آن سال فوت کرد) به منزل برمیگشتم. شب تا دیروقت بیدار مانده و جلسه احضار ارواح تشکیل داده بودیم. بنا به عللی خیابانهایی که از طریق آنها به خانه باز میگشتم چراغهایشان خاموش بود و من مجبور بودم تقریبا کورمال کورمال راهم را پی بگیرم. در مسکو جنب کلیسای سنت ماری و در خانه کارمند کشوری کاداورف و به عبارت دیگر در یکی از دورافتادهترین محلههای ناحیه آربات ساکن بودم. همانطور که گام برمیداشتم ، افکار تیره و تار و غمافزایی ذهنم را به خود مشغول میداشت :"پایان عمرت نزدیک است...توبه کن!" اینها کلماتی بودند که... برای خواندن متن کامل داستان کلیک کنید
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 13:18 توسط حامدحکیمی .С.М.ХАМЕД
|
| ||